|
پايم كه مي لغزد، راهي مي شوم... به كنج خلوت بي آشيانه هاي كور! صليب بي هدف ترين پروانه هاي شب زده بر گردنم آويخته.
دست بر سينه و چشم بر آسمان آيا اميد قطره اي باران هست؟
كوير! دلِ دريايي ات، سفير غم انگيز ترين خاطره هايت! آنجا كه گُلي بر قطره اشكي بر سينه ات روييد و تو ... تو تمام آرزوهاي گلبرگ هاي سرخش را خشكاندي!
مي شمرم! لحظه لحظه و ثانيه ثانيه ي بي پرندگي آسمان قلبم را.
آيا اميد قطره اي باران، آيا كورسوي نوري از فراسوي درخت آشيانه ام هست؟ 
پ. ن: تقديم به آنها كه رفتند و كس نپرسيد" از چه پژمردي؟! "
|