|
چشم که باز کردم، شب شده بود.
ماه مثل یه دکمه ی براق رو پاچه ی سیاه آسمون می درخشید.
زیر سرم فرش نرم چمن ها رو حس می کردم
دستامو بالا بردم، آروم صورت شفاف و ناز ماه رو نوازش کردم ؛ آسمون بغضش گرفت و گریه کرد.
بلند شدم. دستم رو رو پوست زبر و خشن درخت کشیدم. دخت برام چتر شد.
بارون تموم شد. اشک گل اطلسی رو پاک کردم. تکه نانی رو تا دم لونه ی مورچه ها رسوندم.
دیگه باید خسته می بودم ولی هیچ دردی تو پاهام حس نمی کردم.
نشستم. دفتر خاطره های رنگی مو باز کردم.
با اشک گل اطلسی، بارون خدا، برگ درخت و مهر مورچه ها نوشتم:
" عجب شب خوبی بود!"
سرم رو بلند کردم. صبح شده بود. باز هم باید می خوابیدم!
امضا: شب پره ی دشت خاطره ها
 |