|

غمگین که می شوی
و دلت که می گیرد
با عطرهای تنهایی
و میدان های همهمه
عطر کدام گل
ترا به گریه می خواند؟
با حرف کدام پرنده
چهچهی می زنی؟
***
دلت که می گیرد
با دست هایت گریه می کنی
و چشم هایت را
به یاد نمی آوری
و هیچ مردمی در حافظه ات
مهربان تر از گنجشک های صبح های کودکیت نیستند
سرگردانی
سرگردانی
نه مثل باد
نه مثل کبوتر های غریب
نه مثل گل سرخ
در تها گلدان یک اتاق
***
تنها که می شوی
و غروب که می شود
هیچ صدایی
جز سیاه ترین آواز پلک هایت
با گلدان کوچک آشنا نیست
« اکبر ذوالقرنین » |