|
غنیمتی ست تو را داشتن
در این گذار ، که بر وحشت است و بر ظلمات ،
شب سترون دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت ، اما
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازش گیسویت ،
از حریر میگذرد.

تو از کدام افق می آیی
که پاکتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون می روید
در پلشتی این لوش و لوشه زار ،
خدا را؟!
بگو بدانم:
کدام گوشه ی این خاک پاک مانده ،
نگارا
شب از کدام سو می وزد
که روشنم من و تاریک ،
و از ستاره و غم سرشارم؟
- آه ،
باری ،
بگذریم...
به سوی من چو می آیی ،
تمام تن تپش و بال می شوم.
چو در تو می نگرم ،
زلال می شوم
سخن چ می گویی ،
آفتاب بر می آید ،
و می پذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغل نمی پاید
و می سرایم با نایی از سکوت ،
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید.
غزلواره (۵) ، اسمائیل خویی |