تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین



کسی می آید

سلام به همه...

امیدوارم همه مثل همیشه خوب و سر حال باشین. من رفتم و برگشتم. تو راه کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " رو شروع کردم به خوندن. دیروزم تمومش کردم. بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش. یکی از بهترین کتاب هایی بود که من تا حالا خونده بودم. یه قسمتی رو که یکی از شخصیتای کتاب میخونه رو خیلی دوست دارم و براتون مینویسم. حتما خوشتون میاد:

     

من خواب دیده ام که کسی می آید / من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام / و پلک چشمم هی می پرد / و کفش هایم هی جفت می شوند / و کور شوم اگر دروغ بگویم / کسی می آید / کسی دیگر / کسی بهتر / کسی که مثل هیچکس نیست / و مثل آن کسی است که باید باشد / و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است / و صورتش / از صورت امام زمان هم روشن تر و اسمش آنچنان که مادر / در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند / یا قاضی الحاجات است / و می تواند / تمام حرف های کتاب کلاس سوم را / با چشم های بسته بخواند / من پله های پشت بام را جارو کرده ام / و شیشه های پنجره را هم شسته ام / کسی می آید / وشربت سیاه سرفه را قسمت می کند / و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند / و سهم ما را می دهد / من خواب دیده ام ...

امیدوارم این حس قشنگ توی متن رو همتون حس کنین چون هیچی مثل اون نیست.

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 توسط نانا |

طلبیده شدیم...

سلام...

خوبین همه؟؟ ممنون که برام دعا کردین. منم حتما دعا میکنم براتون!

یه اتفاق خیلی خاص افتاد برام. هفته ی پیش با دوستام تو اتاق مطالعه ی دانشگاه داشتیم حرف میزدیم منم صدای آقاسی رو که تو گوشیم داشتم گوش میکردم : " شاید این جمعه بیاید... شاید..."

یهو اسم جمکرانو که آورد دلم پر کشید واسه جمکران و .... . خلاصه! هیچی نگفتم ولی فرداش اتفاقی زن داییم که معاون یه دبیرستانه اومد خونمون و داشتیم حرف میزدیم که گفت پنجشنبه و جمعه بچه های مدرسه شونو میبرن اردو. به من گفت یه جای خالی دارن ، دوست دارم برم؟ من راستش حوصله نداشتم و با بد اخلاقی پرسیدم کجا میبرین حالا؟! زنداییم گفت یه اردوی ۲ روزه س به قم و جمکران. اسم جمکران که اومد بغضم گرفت و اصلا زبونم بند اومد! خلاصه بگم... من دارم میرم جمکران! انگار صدای قلبمو شنیده آقا! دعاتون میکنم حتما. مهتاب جونم حتما!!!

به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم؟

ببوسم خاک پاک جمکران را

تجلی خانه ی پیغمبران را...

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 توسط نانا |



ردّ پای خاطراتت را چگونه از لحظه هایم بشویم ، آشنا؟

مرا ، خاطره را ، عشق را
زیر خروار ها خاک نفرت مدفون کردی!

بخشیدمت دم آخر.... خدا به همراهت....

nazanin_3016@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net