|
سلام به دوستای خوب خودم
چند وقت پیش یه مجله می خوندم به اسم" زنجانی ها" . یه قطعه شعر از یه شاعر زنجانی توش بود که فکر کردم اینجا بنویسمش. من که خوشم اومد:
بدرقه
باز هم باران گرفت و می روم
همچو اشکی از نگاه آبی ات
می روم وحشی و مست و بی قرار
چون تب و تاب شب بی تابی ات
دست هایت را برای بدرقه
روی سر آرام پرپر می کنی
مثل باران با تمام پاکی ات
چشمه چشم مرا تر می کنی
روح ا... اجاقلو
به نظرم این دو بندش خیلی احساساتی و قشنگ بود. برا همین همشو نمینویسم. |