تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین



سرگردون همیشگی عشق!

سلام! امروز با یه داستان اومدم!

 

داشتم میون درختای چنار، تو یه جاده ی بی انتها قدم میزدم و نگاهم رو به آسمون بود. داشتم دنبال یه سیاهی، یه ابر یا یه چیزی می گشتم که جلوی نور خورشیدو گرفته باشه. فکر میکردم حتما باید یه مانعی جلو نور خورشید باشه که یه مدتیه هوا انقدر تاریکه!

داشتم آسمونو نگاه میکردم و راه میرفتم که پام خورد به یه چیزی! نشستم... دیدم میون برگای درخت یه تیکه از خورشیده که رو زمین افتاده. تو دلم گفتم حتما خورشیدم انقدر شکستن عشقا رو دیده که دیگه بهانه ای واسه ابراز عشق خودش به زمینیا نداره!

تیکه ی خورشیدو برداشتم و راه افتادم دنبال یه نردبون بلند تا تیکه ی خورشیدو بذارم سر جاش. آخه دیگه دلم نمی خواست شکستن یه عشق دیگه رو ببینم.

همینطور که داشتم میرفتم رسیدم به یه پسر بچه که نشسته بود زیر سایه ی یه درخت و با لذت آبنبات چوبیشو لیس میزد. ازش پرسیدم: "تو یه درخت بلند یا یه نردبون ندیدی که تا خورشید برسه؟" سرشو بالا گرفت ، یه لبخند زد و گفت: " مگه میشه آدم دستش به خورشید برسه؟! " بعد دوباره شروع به لیس زدن آبنبات خوش رنگش کرد. تو دلم جوابشو دادم : " با عشق دستت به هر جایی که بخوای میرسه." بعدم دوباره شروع کردم به گشتن... هنوزم دارم می گردم!

راستی! شما یه نردبون سراغ ندارین که به خورشید برسه؟!

چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 توسط نانا |

ماه مهمونی خدا مبارک (با تاخیر)

رمضان

سه شنبه یازدهم مهر 1385 توسط نانا |



ردّ پای خاطراتت را چگونه از لحظه هایم بشویم ، آشنا؟

مرا ، خاطره را ، عشق را
زیر خروار ها خاک نفرت مدفون کردی!

بخشیدمت دم آخر.... خدا به همراهت....

nazanin_3016@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net