تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین



گم گشته

نازنین

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط نانا |

خطوط موازی

دیر زمانی است که پا به پای مهتاب برای دیدار خورشید دوانم ...

ولی افسوس ...

                  نه، تو آن خورشیدی

                                  و نه، من آن ستاره بی نور جدا از کهکشان!

                             setareh

    نه، تو آن دلیلی برای گشتن و همیشه گشتن ...

    نه، من آن مسافر که پای برهنه در کویر دل تو به جستجوی یافتن برق سرابی است...

     این بی هدف گشتن نه مال من است و نه تو!

    پس تو برو در پی ستاره ات...

                      من کورسوی نور شمع بر باد رفته ای بیش نیستم...

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 توسط نانا |

یه خاطره

سلام

امیدوارم حال همه خوب باشه. یه مدته از بس ترجمه و تحقیق ها رو از اول ترم انجام ندادم همش مونده و الان یه عالمه کار دارم.اینا رو گفتم که دلیل دیر آپ کردنم رو گفته باشم!!!

یه اتفاقی تو اتوبوس وقتی داشتم میرفتم دانشگاه برام افتاد که هم خنده دار بود هم تاسف بار! بگم؟

اون ته اتوبوس نشسته بودم و چون راننده یه ترمز گنده! زد تو ایستگاه میله رو محکم گرفته بودم نیافتم که یهو یه آقای به هم ریخته ای با یه کارد آشپزخونه تو دستش از در پشتی سوار اتوبوس شد.

                              وای!

 خانم هایی که ایستاده بودن همه از ترسشون اومدن عقب اتوبوس و اون آقاهه هم رفت نشست. طفلکی برای اینکه کسی نترسه از تو نایلون مشکی ای که دستش بود گوشت قربونیشو در آورد نگاه کرد ! همه تازه فهمیده بودن که بیچاره رفته گوسفند بریده...

من واقعا متاسفم! ( البته اینم بگم که خنده ام هم گرفته بودا!)

خوب این بود خاطره امروز!

خوش باشید همگی

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط نانا |



ردّ پای خاطراتت را چگونه از لحظه هایم بشویم ، آشنا؟

مرا ، خاطره را ، عشق را
زیر خروار ها خاک نفرت مدفون کردی!

بخشیدمت دم آخر.... خدا به همراهت....

nazanin_3016@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net