|
سلام
بعد از گذروندن دوران سخت و پراضطراب امتحانات اومدم. این مطلب رو جدیداً نوشتم. خوشحال می شم نظراتتون رو بگید.
سردرگم....
خدایا! بازهم قلبم می تپد. بازهم این نفس می آید و می رود ! بازهم این زمین پست را زیر پاهایم احساس می کنم. دلم پر از گرماست ، آشوب است ، داغ است...
تا کی این نفس خواهد آمد؟ تا کی نگاهم در نگاه انسان هایی گره می خورد که هیچ چیز از نگاهشان نمی توان خواند حتی "نفرت" را!؟
دقیقه ها ، روزها ، سال ها از پی هم می آیند و... من همانم که بودم ، دل همان دل است : نرم و آشوب !
چه می گویم ؟ تو انگاری که من توشه ای دارم بس سنگین و پربار برای آن سوی پلیدی ؟ برای آخرتم ؟
من هیچ چیز ندارم وباز هم رفتنم را می خواهم !!!! فکر ابلهانه ای است می دانم!
کی می فهمم کیستم ؟ کی می فهمم این قافله به کدام مقصد خواهد رسید ؟ آیا زمانی برایم باقی ست؟...
گویی درون گودالی می گردم ... فقط می گردم... کدام راه ؟ راهی نیست ... فقط آسمان آغوشش به سویم باز است ... فقط آسمان ...!
چقدر سوال دارم خدایا ! چه کسی سوالاتم را پاسخ خواهد داد ؟ کِی؟ ...
|