تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین



گوته:

عشق می پرورد.              .it cultivates        

عشق توان آن دارد،             Love has power to give in a

که در یک لحظه آن کند،         moment what toil can scarcely

که رنج به سختی می تواند در یک عمر فراهم آورد.           Reach in an age.     

از این که در کنارم هستی،بسیار شادمانم.        I am so glad that you are here

بودنت یاریم می کند که دریابم،       it helps me to realize how

جهان تا کجا زیباست.         beautiful my world is.

                                 بغل

جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 توسط نانا |

این یه پاراگراف کوتاه رو هم خودم نوشتم:

دیروز سه تا گل سرخ روی یه کاغذ سفید کشیدم و زیرش نوشتم : برای تو که دوستت دارم .  بعد کاغذ رو گذاشتم تو یه پاکت و رو پاکت هم هیچی ننوشتم بعد بردم پاکتو انداختم تو صندوق پست سر خیابون ... امروز صبح وقتی در رو باز کردم پاکت گل سرخ های خودم جلوی در بود ! انگار پستچی هم می دونست که من هیچ وقت عاشق نمی شم...!

خوب بید؟؟گل سرخ 

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 توسط نانا |

یه مطلب جالب

سلام!

خیلی دیر شد ولی با یه مطلب خیلی قشنگ اومدم. چند ماه پیش یکی از دوستان عزیزم کتاب دکتر چمران رو بهم هدیه داد. اعتراف می کنم که تا سه هفته پیش نخونده بودمش. ولی حالا که خوندم خیلی خوشم اومد. پیشنهاد میکنم بخونید این کتاب رو. امروز یه قسمت از نامه دکتر رو که از لبنان برای خانمشون نوشته بودن میذارم تو وبلاگ. امیدوارم خوشتون بیاد:

 

احساس می کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم...

وصیت می کنم وقتی که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم...

تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا ، به کسی احتیاج ندارم و حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم... و از او چیزی نمی طلبم. احساس احتیاج نمی کنم و چیزی نمی خواهم. گله ای نمی کنم و آرزویی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی ، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم و همچنان که خدای را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است...

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا می دارد و قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری حس می کنم و در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ ، نور یک ستاره دور ، موریانه ای کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند ،... این ها همه و همه از تجلیت عشق است...

 

کتاب: "خدا بود و دیگر هیچ نبود"

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 توسط نانا |

نی نی

سلام!

چند تا عکس خوشگل میذارم(چون خودم خیلی دوسشون دارم میذارم شاید شما هم خوشتون بیاد):

 

شنبه پانزدهم بهمن 1384 توسط نانا |

ماه محرم

سلام .فرا رسیدن ایام سوگواری امام حسین (ع) و ماه محرم را به همه تسلیت می گم.

یه قطعه ای از کتاب "نا مه های تنهایی "نوشته شهرام محمودی رو که خیلی دوست دارم براتون می نویسم. دومین قطعه رو هم  خودم نوشتم.

واپسین نگاه

 

رفتی و در واپسین نگاهت گفتی: عادت می کنی؛ فراموش می کنی . آری عادت کردم به بی تویی و فراموش کردم؛ امّا نه تو را ، عادت را.

                           

 

نگاه

هر جوری ازش میخواستم قبول نمیکرد که یه بار تو چشام نگاه کنه آخرش یه روز یه جوری تو چشام زل زد که دیگه قلبش نمی تپید!

جمعه چهاردهم بهمن 1384 توسط نانا |

سکوت

سلام دوستان عزیز !

این روزا خیلی سرمان شلوغ بیده! یه مطلب جالب "فرناز" عزیزم بهم داده که براتون مینویسمش. حتماً نظر یادتون نره!

نه تنها سکوت دهان ،-

که سکوت دل نیز ضروری است.

آن گاه می توانی خدا را در همه جا بشنوی:

در بسته شدن آن در،

در شخصی که نیازمند توست،

در نوای پرندگانی که می خوانند،

در گلها، درحیوانات-

سکوتی که شگفتی است و ستایش.

 

        آغاز باسکوت – مادر ترزا

مثل اینکه نشد متن انگلیسیشو براتون بنویسم!!!!ولی حتماً بعداً مینویسمش!خوش باشید همیشه

 

 

دوشنبه دهم بهمن 1384 توسط نانا |

بازگشت

سلام

بعد از گذروندن دوران سخت و پراضطراب امتحانات اومدم. این مطلب رو جدیداً نوشتم. خوشحال می شم نظراتتون رو بگید.

سردرگم....

خدایا! بازهم قلبم می تپد. بازهم این نفس می آید و می رود ! بازهم این زمین پست را زیر پاهایم احساس می کنم. دلم پر از گرماست ، آشوب است ، داغ است...

تا کی این نفس خواهد آمد؟ تا کی نگاهم در نگاه انسان هایی گره می خورد که هیچ چیز از نگاهشان نمی توان خواند حتی "نفرت" را!؟

دقیقه ها ، روزها ، سال ها از پی هم می آیند و...  من همانم که بودم ، دل همان دل است : نرم و آشوب !

چه می گویم ؟ تو انگاری که من توشه ای دارم بس سنگین و پربار برای آن سوی پلیدی ؟ برای آخرتم ؟

من هیچ چیز ندارم وباز هم رفتنم را می خواهم !!!! فکر ابلهانه ای است می دانم!

کی می فهمم کیستم ؟ کی می فهمم این قافله به کدام مقصد خواهد رسید ؟ آیا زمانی برایم باقی ست؟...

گویی درون گودالی می گردم ... فقط می گردم...  کدام راه ؟ راهی نیست ... فقط آسمان آغوشش به سویم باز است ... فقط آسمان ...!

چقدر سوال دارم خدایا ! چه کسی سوالاتم را پاسخ خواهد داد ؟ کِی؟ ...

                                               

                                                                    

 

شنبه یکم بهمن 1384 توسط نانا |



ردّ پای خاطراتت را چگونه از لحظه هایم بشویم ، آشنا؟

مرا ، خاطره را ، عشق را
زیر خروار ها خاک نفرت مدفون کردی!

بخشیدمت دم آخر.... خدا به همراهت....

nazanin_3016@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net