|
کلاف زندگی
زندگی مثل یه نخه. وقتی آدم اولشو میگیره هیچی نمیدونه فقط اینکه بره برسه به تهش :
به وسطاش که میرسی تازه فکر میکنی که چرا این نخو گرفتی؟ اصلا دنبال کردن این نخ چه فایده ای داره؟ ... کم کم میرسی به آخراش اینجاست که نخ داره نازکتر میشه. حالا با خودت میگی :" آخ که چقدر دیر فهمیدم . آخر این نخ مهم نیست بلکه خودش مهمه."
اون اولاش که بودی همش میگفتی :" برم برسم به آخرش " ولی حالا میگی :"ای داد! از دست دادم نخو..."
حالا وقتشه که نخ پاره بشه بر خلاف انتظارت آخر نخو نمیبینی یعنی اصلا نمیفهمی ای بابا رسیدی به آخرش! حالا باید ولش کنی؟ ولی اگه ولش کنی کجا رو بگیری؟ نکنه بیافتی پایین ؟اصلا دورو بر این نخ چیه ؟ نکنه صخره باشه؟ یا شایدم آسمون ؟
آخ که بازم دست خودت نیست نگه داشتن نخ وگر نه نمیذاشتی پاره بشه ولی شده ... دیگه شده... دیگه افتادی...
آخ یعنی اینجا کجاست؟؟ چشام بازه یا بسته ست؟؟ اصلا من کجام؟؟ تا کی باید اینجا بمونم؟؟
آهان این تویی ، تو که حالا نمیدونی نخ چی شده ،خودت کجایی...
تو همین لحظه یکی دیگه اول نخو گرفت .. داره میره...
حتما اگه میدیدیش بهش میگفتی:" بدون ! نخو تو دست داشتن چه حسی داره" مگه نه؟
ولی دیگه نیستی ،یعنی مردی ،یعنی دیگه نخ بی نخ... پس به فکر لمس نخ نباش تو فکر این باش که وقتی رنگ نخو ازت پرسیدن درست جواب بدی! ( البته اگه رنگ نخو حس کرده باشی!)
و این کلاف تا کجا ادامه خواهد داشت؟...
راستی میدونستی اون موقعی که بودی میتونستی آخر نخو خودت بسازی؟؟؟!!!
اینم یه راهشه!...
82.7.24
خاطره، نور ،نسیم...
... و باز نسیم در کوچه های تنگ وتار زندگیت وزید، نوری از روزنه ای تابید، صدای گنجشکی سکوت را شکست و در باز شد. هوای تازه ، نور، صدا گم شد و او را دیدی ، دیدی ولی ای کاش ندیده بودی...
او در را بست. رفت و تو را با یاد نگاهی تنها گذاشت وحال دیگر نسیم و نور و صدا معنا ندارد. باز کوچه زندگیت تنگ و تاریک است و تو نگاهش را در لحظه لحظه زندگی حس میکنی ...
کاش دوباره در باز شود و نگاهش دلت را از غصه برهاند. ولی افسوس ! افسوس که در هیچ گاه باز نخواهد شد و صداو نور و نسیم تا آن نگاه را از یاد نبری باز نخواهندگشت.
"هیچگاه با نگاه زندگی نکن !" این عهدی ست که با خود میبندی و باز صداو نور و نسیم...
82.11.20
آغوش
آنگاه که نسیم سحر زلفهایت را عطر آگین میکند و آنگاه که با نوازش پرتو آفتاب از خواب بیدار میشوی مرا یاد کن .
چشمانت را به امید دیدن من بگشا و این پنجره ایست روبه بی نهایت هستی.
و این زمان است که چشمانت درخشش امید دارند. و پاهایت برای عبور از جاده های پر پیچ و خم آشنایی گامهای بلند و استوار را برخواهند داشت . و حال ز جا برخیز و بیا ، به سوی من ، به سوی بی نهایت هستی. و این را بدان که تنها گامهایت مهم نیستند بلکه افکارت نیز چشمه زلالی از شناخت باید باشد تا روزی مرا ، همه هستی، بی نهایت و تمام " وجود" را بشناسی .
و اینک بالهای اندیشه ات را بگشا و پرواز کن ...
من همیشه آماده پذیرفتنت هستم!...
82.11.30 |