تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین



سلام

امروز یه چیزایی نوشتم !   مرسی از اینکه مطالبم رو میخونین و نظر میدین.

جواب سوالمو اگه خواستین بدین :

کاش بچه بودم...

 

بعضی وقت ها آرزو میکنم کاش هنوز بچه بودم! کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم.دنیای بچه ها همیشه پر از چیزای قشنگه حتی گاهی آدم فکر میکنه غصه شون جز غم عروسک و شکلات نیست ! ولی من چی بگم؟؟ من که هر وقت غصه دار میشم نه شکلات میخوام نه عروسک... نه میخوام ببرنم پارک ، نه میخوام بابا برام ببعی بشه بشینم پشتش و با خودم فکر کنم حالا دیگه همه دنیا مال منه!

نی نی

 

مامان که دلش میگیره این ترانه رو میخونه :" خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه...!" من نمیفهمم مامان چرا دلش میگیره ولی میدونم همیشه باید یه وقتایی آدما رو تنها گذاشت تا با خودشون تنها باشن.

بابا هم دلش میگیره ، حتما میگیره ، ولی ندیدم گریه کنه . کاش بابا هم وقتی دلش میگرفت میتونست گریه کنه.

ولی حالا دیگه بزرگ شدم من ، دیگه بچه نیستم که آرزوهام خیلی راحت برآورده بشه. کم کم دارم میفهمم که دنیا رو همچین هم نباید بزرگ دیدش. من دیگه نمیخوام غصه دار باشم . یعنی میشه...؟

 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط نانا |

سلام

سلام

نمیخواستم تو این روزهای سیاه اولین نوشته هامو بنویسم ولی انگار دیگه داشت دیر میشد!

اولا از آقا فرزاد تشکر کنم به خاطر اینکه این وب لاگ رو برام راه انداختن. بعدشم امیدوارم بتونم درست و حسابی به کاراش برسم.

امیدوارم همیشه خوش باشید و هیچ روزی سیاه نباشه براتون!

به امید دیدار>>>>> نازنین

 

یکشنبه هجدهم دی 1384 توسط نانا |

برگ نخست

کلاف زندگی

 

زندگی مثل یه نخه. وقتی آدم اولشو میگیره هیچی نمیدونه فقط اینکه بره برسه به تهش :

به وسطاش که میرسی تازه فکر میکنی که چرا این نخو گرفتی؟ اصلا دنبال کردن این نخ چه فایده ای داره؟ ... کم کم میرسی به آخراش اینجاست که نخ داره نازکتر میشه. حالا با خودت میگی :" آخ که چقدر دیر فهمیدم . آخر این نخ مهم نیست بلکه خودش مهمه."

اون اولاش که بودی  همش میگفتی :" برم برسم به آخرش " ولی حالا میگی :"ای داد! از دست دادم نخو..."

حالا وقتشه که نخ پاره بشه بر خلاف انتظارت آخر نخو نمیبینی یعنی اصلا نمیفهمی ای بابا رسیدی به آخرش! حالا باید ولش کنی؟ ولی اگه ولش کنی کجا رو بگیری؟ نکنه بیافتی پایین ؟اصلا دورو بر این نخ چیه ؟ نکنه صخره باشه؟ یا شایدم آسمون ؟

آخ که بازم دست خودت نیست نگه داشتن نخ وگر نه نمیذاشتی پاره بشه ولی شده ... دیگه شده... دیگه افتادی...

 آخ یعنی اینجا کجاست؟؟ چشام بازه یا بسته ست؟؟ اصلا من کجام؟؟ تا کی باید اینجا بمونم؟؟

آهان این تویی ، تو که حالا نمیدونی نخ چی شده ،خودت کجایی...

تو همین لحظه یکی دیگه اول نخو گرفت .. داره میره...

حتما اگه میدیدیش بهش میگفتی:" بدون ! نخو تو دست داشتن چه حسی داره" مگه نه؟

ولی دیگه نیستی ،یعنی مردی ،یعنی دیگه نخ بی نخ... پس به فکر لمس نخ نباش تو فکر این باش که وقتی رنگ نخو ازت پرسیدن درست جواب بدی! ( البته اگه رنگ نخو حس کرده باشی!)

و این کلاف تا کجا ادامه خواهد داشت؟...

 

راستی میدونستی اون موقعی که بودی میتونستی آخر نخو خودت بسازی؟؟؟!!!

                                                                               اینم یه راهشه!...

 

                                                                               82.7.24

 

 

 

 

خاطره، نور ،نسیم...

 

... و باز نسیم در کوچه های تنگ وتار زندگیت وزید، نوری از روزنه ای تابید، صدای گنجشکی سکوت را شکست و در باز شد. هوای تازه ، نور، صدا گم شد و او را دیدی ، دیدی ولی ای کاش ندیده بودی...

او در را بست. رفت و تو را با یاد نگاهی تنها گذاشت وحال دیگر نسیم و نور و صدا معنا ندارد. باز کوچه زندگیت تنگ و تاریک است و تو نگاهش را در لحظه لحظه زندگی حس میکنی ...

کاش دوباره در باز شود و نگاهش دلت را از غصه برهاند. ولی افسوس ! افسوس که در هیچ گاه باز نخواهد شد و صداو نور و نسیم تا آن نگاه را از یاد نبری باز نخواهندگشت.

"هیچگاه با نگاه زندگی نکن !" این عهدی ست که با خود میبندی و باز  صداو نور و نسیم...

 

                                                                                  82.11.20 

 

آغوش

 

آنگاه که نسیم سحر زلفهایت را عطر آگین میکند و آنگاه که با نوازش پرتو آفتاب از خواب بیدار میشوی مرا یاد کن .

چشمانت را به امید دیدن من بگشا و این پنجره ایست روبه بی نهایت هستی.

و این زمان است که چشمانت درخشش امید دارند. و پاهایت برای عبور از جاده های پر پیچ و خم آشنایی گامهای بلند و استوار را برخواهند داشت . و حال ز جا برخیز و بیا ، به سوی من ، به سوی بی نهایت هستی. و این را بدان که تنها گامهایت مهم نیستند بلکه افکارت نیز چشمه زلالی از شناخت باید باشد تا روزی مرا ، همه هستی، بی نهایت و تمام " وجود" را بشناسی .

و اینک بالهای اندیشه ات را بگشا و پرواز کن ...

                                             من همیشه آماده پذیرفتنت هستم!...

 

                                                                       82.11.30

یکشنبه یازدهم دی 1384 توسط نانا |



ردّ پای خاطراتت را چگونه از لحظه هایم بشویم ، آشنا؟

مرا ، خاطره را ، عشق را
زیر خروار ها خاک نفرت مدفون کردی!

بخشیدمت دم آخر.... خدا به همراهت....

nazanin_3016@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net