تبليغاتX
دل نوشته های نازنین
دل نوشته های نازنین
دل رو بلوتوث کن، نرو!

سلام

دیروز داشتم هفته نامه "همشهری جوان" رو می خوندم. اول اینکه طرح روی جلدش به نظر من خیلی خلاقیت و مهارت توش موج می زد. این پایین هم براتون میذارمش تا ببینین. برخوردم به یه یادداشت از " سید احسان بیگدلی " که خیلی به نظرم جالب بود. شما هم بخونین:

                       همشهری جوان

دل رو بلوتوث کن، نرو

 

اوضاع عوض شده است برادر! همین را برایت بگویم که آن روزها جوان اول سینمای ما، ابوالقضل پورعرب با موهای آلاگارسونی بود که می خواست دارو قاچاق کند تا بتواند با نیکی کریمی ازدواج کند، ازدواج؛ این را خوب یادت باشد.

از همان زمانی که سیستم کالر آی دی آمد، می بایست متوجه می شدیم که دوره ما دیگر تمام شده است؛ ما که سنگین ترین خلاف نوجوانی مان فوت کردن در گوشی تلفن بود.

این روزها همه چیز تغییر کرده است. اینها دیگر امکانات نیستند که ما نداشتیم؛ اینهایی که نوجوانان الان دارند در واقع یک دنیای دیگر است. اگر برای ما هنوز نامه نوشتن ولای درز آجر گذاشتن یک روش به ارث رسیده از دایی جوانمان بود، نمی دانم تکلیف این اورکات و یاهو 360 و بلاست و بلاگ و کامنت و میس کال و سند تو آل و بلوتوث و این طرح طلایی رایگان از 12 شب تا 6 صبح، دیگر چیست؟

...

کل داستان را می شود از همان مدل موی پورعرب ما و رضا گلزار اینها فهمید و اینکه دردسر جوان اول سینمای امروز، دست به دست شدن یک کادوی ولنتاین است. راستی آن روزها ولنتاین چندشنبه بود؟

حالا تو هم دلت می تواند برای آن دلهره ها و شورها و لکنت ها تنگ شود ولی انتظار این چیزها را امروز نداشته باش! اینجا یک دنیای دیگر است. اینها به راحتی تمام آن سرخ شدن ها را با یکی دو نقطه ستاره، اس ام اس می کنند و خلاص.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:23 توسط نانا |
فقط نظرمو نوشتم و از سیاست هم بیزارم!

                          دانشگاه- روز اول

کدوم مسلمونی با آبروی یه مسلمون دیگه بازی میکنه؟

 

میدونم جریان دانشگاه ما ( دانشگاه زنجان ) رو شنیدین حتما تا الان. میخوام خطاب به مسئولای این اعتراض یه چیزایی بگم:

من اینجا کار هیچ کسی رو توجیح نمی کنم. یکی پاش لغزیده و یه کاری کرده . کارشم توجیح پذیر نیست ولی قرار نیست ما برای رسیدن به منافع خودمون با آبروی یه مسلمون دیگه بازی کنیم. اسلام دین حفظ آبروست!

نمونه ش وقتیه که پیامبر داشتن تو جمع اصحابشون راجع به منع مسلمونا از کارای نامشروع حرف میزدن. همون موقع یکی از اصحاب بلند میشه و اظهار میکنه که تو یه محله ای و خرابه ای، شخصی مدت هاست که کار نامشروعی رو مرتکب میشه و برای اینکه بره و اون مرد رو بیاره از پیامبر اجازه میخواد. پیامبر رو به حضرت علی میکنن و از ایشون می خوان که برن و اون مرد رو بیارن. حضرت علی به سمت خرابه میرن و قبل از ورود چشم هاشون رو میبندن و در حالی که دیوارهای اطراف خرابه رو با دست لمس میکردن، اونجا رو کاملا میگردن و چیزی پیدا نمیکنن. وقتی پیش پیامبر و اصحابشون برمیگردن میگن که چیزی اونجا پیدا نکردن.

علی (ع) خوب شخصی بودن برای انجام این ماموریت و حفظ آبروی مرد خاطی.

نقل شده که بعدها همون مرد خاطی به همین خاطر مسلمون میشه و حتی در جمع یاران پیامبر به شهادت میرسه.

اینا رو گفتم که بگم: اگه دنبال اعتراض بودین یا حتی میخواستین جلوی کار غلطی رو بگیرین، مثل یه مسلمون واقعی، تو خفا همه چیز رو تموم میکردین! این آقا فقط یه نفر نیست! هیچ فکر کردین خانم و بچه هاش چطور باید زندگی کنن بعد از این؟

آقایون و خانمایی که اعتراض کردین و منم مخالف اعتراضتون نبودم! منم یه دخترم! به خاطر حرکت این آقا هزار بار از درون لرزیدم ولی کار شما میتونست طور دیگه ای هم انجام بشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:55 توسط نانا |
غزلی از حسین منزوی

                                 منزوی

عشق من طرح چلیپایی است، تصویرش کنید

سرنوشت من معمایی است، تفسیرش کنید

 

خواب آوار و دوار و دار، یک جا دیده ام

عمر من آشفته رویایی است، تعبیرش کنید

 

در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه ای

جوهری سازید و آنگه، نام تقدیرش کنید

 

دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار

تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید

 

                        *

منتظر مانید با آیینه ها در سینه ها

چون که صبح راستین رخشید، تکثیرش کنید

                                                      " حسین منزوی"

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:6 توسط نانا |
پوزش
سلام دوستان عزیزم. امیدوارم همه خوب و خوش و سلامت باشین.

به خاطر این مدت که نبودم عذر می خوام. ولی متاسفانه اتفاق بدی برای نزدیکترین دوستم افتاد که حتی حوصله انجام کارهای شخصی روزمره رو هم ازم گرفته. مادر نازنین دوستم خیلی ناگهانی از این دنیا رفتن. می خوام امروز یه شعر کوتاه از فریدون مشیری رو تقدیم نسترن عزیز بکنم و ازتون بخوام یه فاتحه هم نثار روح مادرایشون بکنین.

             در سوگ مادر

تاج از فرق فلک برداشتن

                              تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

                              هر نفس ، شهدی به ساغر داشتن

روز ، در انواع نعمت ها و ناز

                            شب ، بُتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

                            مُلک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی ، که ما را خوشتر است:

                             لذتِ یک لحظه مادر داشتن

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:48 توسط نانا |
تنها که می شوی...

           تنها که می شوی...

غمگین که می شوی

و دلت که می گیرد

با عطرهای تنهایی

و میدان های همهمه

عطر کدام گل

ترا به گریه می خواند؟

با حرف کدام پرنده

چهچهی می زنی؟

***

دلت که می گیرد

با دست هایت گریه می کنی

و چشم هایت را

به یاد نمی آوری

و هیچ مردمی در حافظه ات

مهربان تر از گنجشک های صبح های کودکیت نیستند

سرگردانی

                  سرگردانی

نه مثل باد

نه مثل کبوتر های غریب

نه مثل گل سرخ

در تها گلدان یک اتاق

***

تنها که می شوی

و غروب که می شود

هیچ صدایی

جز سیاه ترین آواز پلک هایت

با گلدان کوچک آشنا نیست

                                            « اکبر ذوالقرنین »

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:0 توسط نانا |
هنوز هم ...

گاهی یه دنیا حرف رو می شه تو یک نگاه خوند . گاهی هم میشه یک دنیا نگاه رو تو یه جمله حس کرد.

فکر می کنم این شعر " حمید مصدق " با اینکه خیلی کوتاهه پر از حرفه و نگاه :

 

اندیشه می کنم ،

                نه به شبها

                            که روز هم

باور نمی کنند

باور نمی کنی تو

                 که حتی

                         هنوز هم ...

                      باور نمی کنی

                                           
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:3 توسط نانا |
آخرین سایه ی پدربزرگ
سلام

امروز خونه ی آقاجون با تموم خاطره هاش زیر پای یه هیولای آهنی خرد شد. حالا من موندم و خاطره ی آقاجون ، پیچ امین الدوله ی کنار پنجره ی اتاقش و یه عکس ...

 

برای همه ی پدربزرگ های خوب دنیا :

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

                                " سهراب سپهری "

من و پدربزرگ!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:23 توسط نانا |