دل نوشته های نازنین
خوبین همه به سلامتی؟؟ منم خوبم. معلومه، نه؟!!! هفته پر مشغله ای داشتم. شنیدم و دیدم که: 1. خانم های مجرد زیر 45 سال رو از سفر حج برگردوندن! ( ما چه کردیم که به اینجا رسیدیم؟؟!) 2. بچه ها شروع به اعتراض کردن تو دانشگاه: " دانشجویان اوین را آزاد کنید! " 3. روز سمینار پایان نامه ام تعیین شد. ( تا بعد از سمینارم، نمیتونم زیاد بیام ! ) سلام دوستای خوب و همیشگی سال نوتون مبارک. هر چند دیر شده یه کم ولی شما ببخشید. مسافرت بودم. یه شعر خوشگل از مرحوم " حسین منزوی" براتون میذارم تا بعد که یه پست جالب تر دارم براتون . دستی که بر صحیفه، رقم زد، نشان من آمیخت داستان تو، با داستان من باد بهار کز سر زلف تو می وزید با گل نوشت، نام تو را، بر خزان من ای آفتاب من! که به لطف تو، بی نیاز از ماه و از ستاره شده آسمان من، بگشای سینه تا بدمد چون دو قرص ماه با هم امید تازه و بخت جوان من مادربزرگ می گفت: " تو بالش پر از فرشته س! به بالشت بگو صبح واسه نماز بیدارت کنه! " من به فرشته ها می گفتم. صبح که بیدار می شدم، بالشمو می بوسیدم و ازشون تشکر می کردم. امروز صبح که نه مادربزرگ بود و نه من اون نازنین کوچولوی 20 سال پیش بودم، باز هم خواب نموندم! یادم افتاد که امروز خود خدا از خواب بیدارم کرده! آخه باید متولد می شدم! (((((تولدم مبارک))))) میلاد تهرانی تو شماره 161 موفقیت نوشته: پاک ترین هوای دنیا، هوایی ست که در وجود ماست! چرا که هر لحظه دلمان، هوای هم را می کند!!! پ.ن: من امروز خیلی سرحالم! کاش همیشه تولدم بود!! سلام. خوبید همگی؟ دعا میکنم همه خوب خوب باشین همیشه. خیلی این چند وقته ناراحت بودم. برا همینم نیومدم چیزی بنویسم. دلم میخواد با بچه ها برم جنوب ولی حس میکنم هنوز شهدا رو اونقدر نشناختم و لیاقت زیارتشونو ندارم :-( . این چند وقته هم همه چی دست به دست هم داده که بی حوصله باشم. دعا کنین برام. این عکس رو چون به مریم جون قول داده بودم میذارم! توضیح اینکه: مریم جون دوست دارن ببئی با مزه شون مشهور بشه! بعدشم که اسم این آقازاده هیبت خان، ملقب به " مملی" هستش. سلام دوستان عزیز مدتی بود که مشکل عجیبی تو وبلاگ نویسی داشتم! هر چی پست داشتم بدون هیچ دلیلی ثبت نمیشد. انگار به خاطر مسابقه ی وبلاگ نویسی محرم و صفر بود! شاید نباید میرفتم کربلا! :-( خوب ولی عیبی هم نداره . آخه فرصتی پیش اومد که رفتم قم. خیلی سفر خوبی بود. کلی فیض بردم از محضر دوستا و .... . فقط اومدم بگم که هستم و زود با یه پست جدید میام. شميم عطر بهارم، عزيز من اصغر تو را به ديده گذارم، به سينه ام منگر عمو رفته ز خيمه كه آه! آب آرد تو را به جان عمو، به سينه ام منگر گلم! به سينه غمت بذر آه مي كارد غمت به سينه عجين شد، به سينه ام منگر علي! بخند، گويمش رقيه باز آيد عزيز فاطمه اما! به سينه ام منگر علي ببين! ز علقمه، سوار مي آيد دعا كنيم، مي رسد سبوي عشق آخر ایام سوگواری امام حسین (ع) رو به همه تسلیت میگم. امیدوارم تو این ماه همه ی عزاداری هاتون مورد قبول خدای مهربون قرار بگیره و شما رو بیشتر بهش نزدیک کنه. امروز خاطره ی کلاس های زبانی رو که این ترم تو دانشگاه داشتم می نویسم: پنج شنبه اولين جلسه كلاسم تشكيل شد. به عنوان مدرس رفتم تو كلاس. اولين باري بود كه مي خواستم تو جمع دانشجوها چيزي تدريس كنم. اين بود كه اصلا دل تو دلم نبود. همه چيز رو نوشته بودم! حتي سلام و خوش آمدگويي رو!! ( 9 آبان 1387 - جلسه اول ) امروز آخرين جلسه كلاسم تشكيل شد. كلاسي كه جلسه اول فقط 25 نفر زبان آموز داشت به كلاس 48 نفري تبديل شد. باورم نمي شد كه انقدر جسارت تو وجودم باشه!!!! خيلي خوب بود. هم براي من كه تمرين كردم و هم براي بقيه ( البته به نقل از خودشون )! آخر جلسه عذر خواهي كردم و گفتم اگه قصوري بوده ببخشن. ولي بچه ها ازم خواستن تا زماني كه براي انجام پروژه مي رم دانشگاه، باز هم كلاس ها برگزار بشه. آخ كه چقدر احساس مفيد بودن قشنگه! خدا رو شكر... ( 5 دي 1387 - جلسه آخر ) پ . ن: گناه کودکان خاکستری غزه چیست که بادبادک های رنگی آسمان شهرشان، گلوله و خمپاره است؟








![]()
تصميم گرفتم قبل از بچه ها به بهانه ي روشن كردن ويدئو پروژكتور برم تو كلاس. رفتم... بچه ها كه وارد كلاس شدن انگار همه چي فراموشم شد. تمام ديالوگام يادم رفت. ولي خيلي بهتر صحبت كردم. كلاس هم عالي بود. همه راضي بودن. كلي خدا رو شكر كردم.![]()
![]()



